این خانه دار سزاوار این بود که با او چنین رفتار شود - او در آنجا قدم می زند و الاغش را می پیچد و توپ هایش را نیز به اطراف پرتاب می کند. پس محکم در دهانش فرو کرد. ظاهراً بیدمشک آنقدر آتش گرفته بود که بلوند ترس خود را از دست داد. حتی دوستش به نگه داشتن این قلدر کمک کرد تا استاد تمام گلوی او را قطع کند.
دختر عقده ای ندارد، او پدرش را اغوا کرد و این روند شروع شد. دخترش قبلاً تمام سوراخ های کار را داشت، بنابراین او قبلاً تجربه کافی داشت. به نظر می رسید که پدر عید شده است.